Even though I clutch my blanket and growl when the alarm rings, thank you, Lord, that I can hear. There are many who are deaf.
Even though I keep my eyes closed against the morning light as long as possible, thank you, Lord, that I can see. Many are blind.
Even though I huddle in my bed and put off rising, thank you Lord,that I have the strength to rise. There are many who are bedridden.
Even though the first hour of my day is hectic, when socks are lost, toast is burned and tempers are short, my children are so loud thank you, Lord, for my family. There are many who are lonely.
Even though our breakfast table never looks like the pictures in magazines and the menu is at times unbalanced, thank you, Lord, for the food we have. There are many who are hungry.
Even though the routine of my job is often monotonous, thank you, Lord, for the opportunity to work. There are many who have no job.
Even though I grumble and bemoan my fate from day to day and wish my circumstances were not so modest, thank you, Lord, for life.
If we can pass this on to most people we know, it might help a bit to make this world a better place to live in.
خالقا
با تو کمبودها و دلتنگی هایم را روی گلبرگ های خیس یاس رها کردم تا زمین آنها را در آغوش بگیرد و به اعماق ببرد تا دیگر احساس نشوند.
با تو تمامی نداشته هایی که آرزوی داشتنشان یک لحظه رهایم نمی کرد روی بال پرنده های مهاجر گذاشتم تا با کوچشان آنها را به سرزمین دیگر ببرند.
با تو همه بی وفایی های روزگار را روی شن های ساحل نوشتم تا موج های دریا آنها را بشوید و پاک کند.
با تو من باغبان مزرعه مهربانی شده ام و پاشیدن بذر محبت بهترین سرگرمی ام شده است.دیگر در فریادهایم بغض نیست،خنده لب هایم به تلخی نمی شیند و دیگر حسرتی در عمق نگاهم دیده نمی شود.
دیگر خبری از نگاه های سرزنش آمیز عقل به دل نیست وقتی لرزشش به خاطر نگاه توست.
ناخدای کشتی من خوب پیش می رود حتی اگر دریا توفانی شود گویی کشتی وجودم در لنگر است.
خدایا تو گل قلبم هستی،با تو قدرت پرواز به بی کرانه ها دارم،با تو عاشق زیستنم،عاشق لبخند زدن،به افق رفتن و آسمانی شدنم.
چراغ کلبه دلم همیشه با وجود تو روشن است.با برچسب بطلان زدن بر نظریه های پوچ ناامیدی را خوب بلدم.
دیگر منتظر سکوت شبها نیستم با تو هر لحظه در ارامشم.دیگر وقتی نگاه های مظلومانه ام را به آرزوهای دور خیره می کنم بی اراده نمی بارم چون امید به تو لحظاتم را سبز کرده است.
دیگر واژه های ناممکن،محال،شاید و کاش نشانی ذهن مرا از یاد برده اند.
با تو تنها ذهن من واژه خواستن را به حافظه اش می سپارد.نگاه خالصانه و ثابت را تا ابد تقدیمم کن و لطف بی کرانت را نثارم.
من با تو تلاطم عشق را در مردمک چشمانم می پذیرم و هر لحظه نیک شدنم را آرزویی رو به تحقق طلب می کنم.
من نجواهایم را با تو دوست دارم...
نظرات ()